امروز نشستم واسه دل خودم از اولین پست این وبلاگ رو خوندم و خاطرات این ۵ سال رو مرور کردم. همه کامنتهاشو میخوندم و چقدر دلم تنگ شد واسه خیلی هاتون که ازتون اطلاعی ندارم. خدا را شکر چند نفر هستن که هنوز کم و بیش می نویسن و دلم با دیدن کامنتهاشون خوش میشه.
الان ۵ ساله که این وبلاگ رو دارم و خیلی دوستش دارم. وقتی اولین بار نوشتن رو شروع کردم تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم و حس زیبای جوانی و نشاط داشتم. دوستای زیادی پیدا کردم و خیلی بهم خوش می گذشت. با چند نفرشون چت کردم. ارتباط تلفنی داشتم و دوران شادی بود. تا اینکه شتر بخت در خونمون نشست و رفت و آمد خواستگارها شروع شد .هنوز زمان زیادی نگذشته بود که با همسری آشنا شدم و ازدواج کردیم و ازدواجمون خیلی سریع اتفاق افتاد و باز هم از اون سریعتر خداوند ما را صاحب فرزندی کرد و هر روز به خاطر داشتنش خدا را شکر میکنم.
واقعا وقتی به پشت سرم نگاه میکنم میبینم توی کمتر از ۵ سال چقدر میتونه زندگی انسان متفاوت بشه. از اون شور و شوق جوانی وارد مراحل زندگی و دغدغه ها و سختی هاش میشی. تا قبل از اون همه روزها بدون دلهره و نگرانی سپری میشدن ولی الان خیلی مسئولیتهای زیادی جلوی راه هستن که باید به خاطر فرزندمون هم شده درست و صحیح انجام بشن.
حرف خاصی ندارم فقط می خواستم بدونین بعد از پنج سال با شما بودن (هر چند مجازی) به من حس خوبی داده و بهتون فکر میکنم و از داشتنتون خوشحالم. دلم واسه کامنتهاتون تنگ شده. اگه کسی رو تو این مدت از خودم رنجوندم حلال کنین.
ممنون.
سلام .
چطورین ؟ خوبین؟ چکار میکنین؟
چند تا عکس جدید از جگر گوشه م میذارم واستون.



تصمیم داشتم خیلی عکس بذارم ولی فکر کردم شاید حجمشون زیاد بشه و نتونین ببینینشون.
جمعه رفتیم هایپر مارکت. خیلی شلوغ بود. همسری باهامون نیومد چون جایی کار داشت و من همراه با پدرم و خواهرام و داداشی رفتیم. کلی این طرفو اون طرف چرخخیدیم و خرید کردیم. آرام خیلی دوست داره بشینه رو چرخ دستی های فروشگاه ها. داداشی رفت و یکیش رو آورد و آرام رو نشوندیم روی اون.
خلاصه کلی بهش داشت خوش میگذشت. پدرم به من و خواهری گفت که بریم و از یکی از قفسه ها یه وسیله ای که نیاز دارن و برداریم و بریم قسمت صندوقها . آرام هم همچنان نشسته بود رو چرخ دستی فروشگاه. وقتی من و خواهری برگشتیم دیدیم شوهر خواهری داره جلوی صندوق وسایل ومواد غذایی که خریده بودیم رو حساب میکنه. ازش پرسیدم آرام کجاست گفت پیش پدر جون و رفتن جلوی در.
رفتم اونجا و دیدم پدر تنها ایستاده . ازشون پرسیدم آرام کجاست گفتن نمیدونم و فکر کنم با اون خواهری و داداشی باشه آخه اونها رفته بودن پودر کیک بردارن. زنگ زدم به خواهری و ازش پرسیدم آرام پیش شماست ؟ خواهری گفت نه با ما نیست!!!!!!!!!!!!۱
وای که نمیدونی چطور شوکه شدم. پشت تلفن جیغ کشیدم که پس کجاست ؟ ولی تلفن قطع شده بود. دست هام داشتن میلرزیدن. قلبم اومده بود تو دهنم. دوباره شماره خواهری رو گرفتم و داد کشدم که پس آرام کجاست که دیدم داره از پشت خط قربون صدقه ش میره. وای یعنی داشتم میمردم. رفتم پیششون و آرامو بغل کردم و هزار تا بوسش کردم.
الهی بمیرم واسه بچه م . اگه مادر نباشه هیچکی به فکر بچه م نبود. هر کسی رفته بود سراغ کارخودش و آرام رو رو چرخ دستی تنها رها کرده بودن. حالا خوبه این اتفاق کمتر از ۵ دقیقه بیشتر طول نکشید و داداشی زود دیده بودش . ولی واقعا عبرت گرفتم که در هیچ شرایطی بچه م رو دست کسی نسپارم و یه ثانیه از خودم دورش نکنم . هر کسی کاری داشت خودش بره انجام بده و من فقط باید مواظب بچه خودم باشم.
واقعا خدا رو شکر میکنم که اتفاق بدی نیوفتاد. خدا را شکر.
سلام .
چطورین ؟ خوبین؟ چکار میکنین؟
به خاطر گرفتاريهام احساس ميكنم به آرام داره ظلم ميشه. وقت نكردم يه كم اينجا را به روز كنم . شرمنده شما و آرام هستم.
مدتيه عصبي شدم و احساس ميكنم كه اين حالت من اثر بدي روي آرام گذاشته . طوري كه لجباز شده و براي كوچكترين مسئله اي قهر ميكنه و بي قراري و گاهي جيغ ميزنه. نميدونم چرا حرف زدنش هم مثل قبل پيشرفت چشمگيري نداشته. البته اصلا نگران نشين چون آرام واقعا از همه هم سن و سالهاش خيلي جلوتره و رفتارهاش اصلا شبيه بچه دو سال و نيمه نيست و خيلي باهوشتره و به قول خودش " آدام با بوشه". ولي اين احساس و نگراني براي من يه كم متفاوته.
اگه بخوام در مورد چيزهايي كه ياد گرفته بگم اينكه رنگها رو كامل ميشناسه و به اسم همشون رو ميگه و اگه من يا همسري رنگي رو اشتباه بگيم ازمون غلط ميگيره و درستش رو ميگه. تا عدد ده رو خوب ميتونه بشمره . چند تا شعر ياد گرفته ولي كامل نميتونه بخونه و من بايد بخونم و اون هم همراهيم كنه.
موقع غذا درست كردن بهم كمك ميكنه و دستورات لازم رو بهم ميده . ميگه " مامان مَمَك ، پلپل ، زد چووبه ، دارچين بريز" . تا دستوراتشم انجام ندم ول نميكنه.
متاسفانه آرام عليرغم اينكه خيلي اجتماعي بود ولي چند وقتيه داره خجالتي ميشه و مخصوصا با مردها و پسر بچه ها مشكل پيدا ميكنه .اما با خانمها و دختر بچه ها همچنان خوبه و سريع باهاشون دوست ميشه . نميدونم اين رفتارش مقطعيه يا شخصيت اصليش خجالتيه!!!!!!!! مدتي بود كه نتونستم ببرمش پارك و سوار تاب و سر سره بشه و الان كه رفتيم مثل قبلا نميرفت و از بچه ها دوري ميكرد. نميدونم چه كار كنم كه دوباره اون جسارت گذشته ش رو به دست بياره.
اگه مامانهاي مهربون و دوستاي وبلاگيم پيشنهادي دارين كه بهم كمك كنه خوشحال ميشم راهنماييم كنين.
پ . ن . مي خواستم در مورد تولدم بنويسم و عكس گلهاي قشنگي كه همسرم بهم داده بذارم ولي ديدم آرامم واجبتره.
شرمنده م كه نميتونم درست حسابي بهتون سر بزنم چون گرفتاريهام زياد شدن. واقعا شرمنده م. فقط اومدم يه عكس از آرام بذارم واسه هوادارانش.![]()
![]()
. توي پست بعدي در مورد حرفهاي جديدي كه ياد گرفته مي نويسم.
اينم جديدترين عكس از آرام جونم
